خرید بک لینک
مردهايي كه همراه همسرشون دكتر ميان مقدس ترند :) نشستم تو اتاق انتظار و منتظرم نوبتم شه. جا نبود، همسرم رفت تو ماشين انتظار بكشه. ولي دل كه شعور نداره، داره به زوج روبه رويي كه كنار هم نشستن و دل و قلوه و اينا حسوديم ميشه. مردم خيلي گناه دارن، براي هممون دعا كنين، براي همه مريض هاي روحي و جسمي و مادي و معنوي. پ.ن: به نظرتون به خانم چادري اي كه حواسش به حدود حجاب نيست بايد يادآوري كرد؟ آخه چادر سرت كني اون وقت ساق دست و مچ پا و زير چونه و اينا نمايان؟ حيفه كه.

برچسب: نویسنده: زهرا قربانی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 2:34

من هنوز سال رو مينويسم ٩٤ :| + ديشب داشتم واسه همسر جان افاضات ميفرمودم درباره مصر باستان و اينا. گفتم واحد زيبايى براشون "نِفِر" بوده. مثلا "نفر تى تى" يك واحد زيباست ولى كسي كه خوشگل تره چند تا نفر قبل اسمش مياد. همسر جان هم عشق تراوش كرد و گفت تو اگه اون موقع بودي ده تا نِفِر داشتي قبل اسمت [قلب] خلاصه! يكم گذشت و اومديم بخوابيم. همسر از دستشويي برگشت و ميبينم بهم ميگه "فِرچِ فِرچ" من. ميگم اين چيه؟ ميگه واحد زيبايي مصريا ديگه [تعجب] + سلاااام [لبخند]

برچسب: نویسنده: زهرا قربانی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 2:34

از عمر، از انتظار چرا نمى‌نویسم؟ نمی‌دونم؛ حتی سرم به کار مفیدی هم گرم نیست که دلم گرم باشه به عمرم که میره. این چند وقت که خودم گاهی ته دلم آه کشیدم با خوندن یه وبلاگی، فهمیدم چه زندگی‌های حسرت برانگیزی داریم و می‌گذریم از کنارش. حالا چی بگم؟ خدا رو شکر زندگی مشترک و غیرمشترک خوبه. ان‌شالله برای همه خوب باشه. چی می‌شه نعمت‌ها واسمون عادی می‌شن؟ کم نعمتیه خانواده؟ امنیت؟ سلامتى؟ اين باشه كه مگه زبونم گرم شه و شروع كنم دوباره به نوشتن. اميدوارم البته. پ.ن: چند نفرى سراغم رو گرفتن، خيل

برچسب: نویسنده: زهرا قربانی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 2:34

بنویسم؟ حالا درسته كه گفتم زندگى‌هامون خیلی شُکرپذیره؛ ولى خب دليل نمى‌شه حالا که خورده تو ذوقم چپ‌چپ خدا رو شکر نکنم ؛) همينجوری حرف می‌زنم تا ببينم به كجا می‌رسم. چندتايى غر دارم به خودم. می‌زنم به شما D: اوليش اين كه چرا عين بادكنكم؟ هى تلاش مى‌كنم لاغر می‌شم باز ول مى‌کنم و بدتر از قبل. الانم دارم مى‌تركم ديگه :( دوميش اينه كه چند وقته مى‌خوام تمرينات شكرگزارى انجام بدم كه اونم هى ول مى‌كنم :( ديگه دلم ميخواد يه كسب‌و‌كار راه بندازم، يه نيمچه كسب‌و‌كارى با خانواده راه انداختيم، ولى كارى

برچسب: نویسنده: زهرا قربانی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 2:34

الانم بغض اينجاست. خب خب خب پست خيلى درخشانى در پيش نداريم! به ورزش و رژيم و شكرگزارى كه نرسيدم هيچ، تپل ترك هم شدم كه حرفى توش نباشه. غصه مه! گفتم بيام اينجا. يه فيلم ديديم با همسر جان. Forevere love خب حالا داستانش كه از اول معلوم بود؛ يه زوج عاشق كه آقاهه به اون گلى سرطان گرفت و رفت. حالا همين داستان دو سه روزه غمباد شده سر گلوم. هى يادم مياد و اشكم راه ميفته. يه معلم داشتيم؛ مى گفت شما از غصه مردم ناراحت ميشين چون خودتون رو جاشون ميذاريد؛ حالا نميدونم دور از جونم غمم اينه يا چيز ديگه. ا

برچسب: نویسنده: زهرا قربانی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 2:34

گزارش ثانويه خدا رو شكر امروز بهترم هنوز اشكم ميريزه ولى خب بهترم اينجا از دلم بگم يه غمى دارم كه اينجوريه، اين پسرى كه تو اين فيلم فوت كرد يه پسر معتقد مسيحي بود؛ يعنى تو اتاقاي بيمارستان و موقع شيمى درمانى با انجيلش راه ميفتاد تو اتاقا و از خدا حرف ميزد. حالا هي غصه دارم كه اگه مسلمون بود چى؟ اگه يكى يادشون ميداد متوسل شن به امام رضا، چميدونم يكى بهشون تربت كربلا مى داد، يكى ٧٠ تا حمد ميخوند، نميدونم يه كارى. يه چيزى. نه كه بگم ما كه مسلمونيم ديگه در امانيم. شايد هم هستيم. ميفهمين چى ميگم؟

برچسب: نویسنده: زهرا قربانی تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 2:34

صفحه بندی